به دلایل شخصی این وبلاگ دیگه آپ نمیشه اما حذفم نمی شه تا اگه کسی خواست بتونه ازش استفاده کنه.دوستای گلم خیلی دوستتون دارم دلم براتون تنگ می شه. نمی دونم شاید یه روز برگشتم و دوباره نوشتم.![]()
حرف آخر:خدای من منا ببخش همین.خیلی دوستت دارم.


چنان زندگی کن که آن کس که تو را می شناسد و خدا را از یاد برده است به واسطه ی تو با خدا آشتی کند.
به دلایل شخصی این وبلاگ دیگه آپ نمیشه اما حذفم نمی شه تا اگه کسی خواست بتونه ازش استفاده کنه.دوستای گلم خیلی دوستتون دارم دلم براتون تنگ می شه. نمی دونم شاید یه روز برگشتم و دوباره نوشتم.![]()
حرف آخر:خدای من منا ببخش همین.خیلی دوستت دارم.



خدا گفت :
چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .
و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .
در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .
تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت
زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت
زندگي رودي است جاري هر که آمد
کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت
قاصدک اين کولي خانه بدوش روزگار
کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت...



خداوندا.....
در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای دوستان مهربان من
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و هفت لبخند زیبا را....
من دیدم تو را
که
لبخند می زدی به احساس های من ،
من شنیدم
که
هزار بار می گفتی : دوستت دارم!
من احساس کردم
کاملا احساس کردم
که
دست های لرزانم را گرفتی و... تابستان شدم!
من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم.....
من....
چند روزی با این واژه های سر به هوا
دست و پنجه نرم کردم
تا نمازم را با این جمله پایان دهم :
دوستت دارم!

زندگی مانند آسمان است
که گاهی ابرهای تیره آن را میپوشاند،
ابرهای ترس،
نگرانی و تشویش.
اما بدانید
پشت هر ابر تیره ای،
آفتابی جهان گستر وجود دارد.
در پس هر نگرانی،
ترس یا تشویش نیز نور شادی خرد و آرامش نهفته است.
سلام.این روزا بد جوری حالم گرفتس.گاهی آدما اشتباهاتی تو زندگی می کنن که .......... اما من که موندم چطور این اشتباها کردم و حالا سر یه سه راهی موندم نمی دونم چیکار کنم کسی هم نمی تونه کمکم کنه......... اما من که بد جوری هم دلم و هم حالم گرفتس و پشیمونم نا امید نیستم در کار خدا حکمتی ست که ما بنده هاش عقلمون به اونجا نمی رسه پناه بر خدا که فقط اون می تونه منا کمک کنه.![]()
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است
.........
(زنده یاد احمد شاملو)
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم


تو که التماس می کنی
او که ناز می کند
تو که کاسه گدایی به دست گرفتی و
او که حقارت درونش را
پشت عشوه هایش مخفی کرده
چه ها که به نام عشق نکردیم
عشق ،ظاهر زیبای
درون گندیده تو بود
آنجا که گل سرخ می فروختی و
"دوستت دارم " می خریدی
و چه ها که به نام عشق نکردیم
انتظار
و
انتظار
و
انتظار
و لحظه هایی
که هر لحظه اش
دشنه ای بود
که به خود می زدی از پشت
چه ها که به نام عشق نکردیم
چه شب ها که صبح کردی
بر بستری که خود را
به دو کلام پوچ "دوستت دارم " فروختی !
و چه ها که به نام عشق نکردیم ....
![]()
